سه شنبه نوزدهم آبان 1388
رابیندرانات تاگور
باید حرکت کرد
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
بوم زندگی
دوباره صدایت زدم باز نیامدی اندوهگین شدم
باز صدایت زدم باز نیامدی اینبار عصبانی شدم گفتم دیگر من را با تو کاری نیست
مدتی است که دیگر تو را صدا نمی زنم حالا که ارام شدم
دانستم که تو همیشه در وجودم بودی ومن تو را بیرون از خودم می دیدم
دیگر تو را صدا نمی زنم چون هر لحظه تو را حس می کنم
کافیست پلکهایم را حرکت دهم تورا در درون خود ببینم
وصدا زنم یا..........................
یکشنبه سوم خرداد 1388
ریچارد باخ
تا فردی که هم اینک هستید٬ باشید
آیا ارزشش را داشت؟
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
ریچارد باخ
گناه واقعی
محدود ساختن هستی است چنین نکنید
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
خلیل جبران
لرزانی است
ودر پس حجاب هر شب
طلوع خندانی در انتظار
پنجشنبه ششم فروردین 1388
زمان
زمان٬ تناقضی است٬ کشیده میان گذشته وآینده٬
که هیچ یک واقعیت ندارد ٬ مگردر ذهن ما
پنداشت زمان ٬ پیمان نامه ای است میان افکارو کلام
قراردادی اجتماعی .
حقیقت ژرف ترآن است که :
تنها این لحظه را داریم
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
برف
ما بتوانیم تماسی با انرژی الهی درون خود داشته باشیم
برای رسیدن به این تماس باید عاشق باشیم
معنای حقیقی عشق ٬ مهر و محبتی است که بدون توجه به
موضوع ابراز می شود
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
ریچارد باخ
که در سراسر جهان به طور پراکنده
زندگی می کنید ٬ مخلوقات الهی باشید
وسایرین مخلوقات زمینی وپستی باشند
همه شما مخلوقاتی الهی هستید
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
ریچارد باخ
وشما را همانطور که هستید بپذیرد
عاقبت متوجه می شوید که در تمام این مدت ان شخص خود شما بوده اید
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
دکتر علی شریعتی
خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم
گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،
گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
(دكتر علی شریعتی)
چهارشنبه نهم بهمن 1387
ریچارد باخ
دوشنبه سی ام دی 1387
شمس
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام
دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگرزنده ام
عقل و دل واندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با عجل آمیخته در نیستی پریده ام
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
ریچارد باخ
متناسب با میل وخواسته خویش
می سازید چه آرام وچه پر هیاهو.
می توانید در وسط هیاهو صلح وآرامش بیافرینید
و می توانید درست در وسط بهشت همه چیز را نابود کنید .
بستگی دارد جان خود را چگونه پرورش بدهید
جمعه هفدهم آبان 1387
برف
توی یک بیابان بدون گیاه یا توی مزرعه پر از گیاه
یا توی کوچه های شهر پر از هیا هو یا دهکده گرم خاموش
توی حیاط دختر کوچلو که ازمن آدم برفی بسازه
یا تو حیاط مدرسه که آقا پسر ها گوله برفی درست کنند
برام فرقی نمی کنه کجا بشینم فقط دوست دارم از این لحظه های آزادیم در اسمان لذت ببرم
هرچه می شه بشه بعدآ اما من همین لحظه است که زنده ام و زندگی می کنم
اگه فرودم ۶۰ساله یک روزه یا یک ساعته همون لحظه ها رو دوست دارم
برام فرق نمی کنه کجا بنشینم اما فرق می کنه چه طوری بنشینم. شاد شاد شاد
