تبليغاتX
بوم زندگی

جمعه ششم آذر 1388

بوم زندگی

نقشی می زنم بر بوم زندگی به شکل سکوت

همچون صدای باران برچتر زندگی

همچون صدای نوزاد در آغوش مادرش

همچون صدای خدا در درون باد

وبا سکوت آغاز می کنم ...................یا خدا

 

نوشته شده توسط بابک در 8:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

برف

روزی مرد نابينايي روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من نابينا هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد نابينا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابينا پر از سکه و اسکناس شده است مرد نابينا از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد نابينا هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
نوشته شده توسط بابک در 9:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

رابیندرانات تاگور

باخیره شدن به دریا نمی توان از آن گذشت

باید حرکت کرد

نوشته شده توسط بابک در 3:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

بوم زندگی

خدا یا صدایت کردم اما نیامدی فکر کردم که فراموشم کرده ای

دوباره صدایت زدم باز نیامدی اندوهگین شدم

باز صدایت زدم باز نیامدی اینبار عصبانی شدم   گفتم دیگر من را با تو کاری نیست

مدتی است که دیگر تو را صدا نمی زنم  حالا که ارام شدم

دانستم که تو همیشه در وجودم بودی ومن تو را بیرون از خودم می دیدم

دیگر تو را صدا نمی زنم چون هر لحظه تو را حس می کنم

کافیست پلکهایم را حرکت دهم تورا در درون خود ببینم

وصدا زنم یا..........................

نوشته شده توسط بابک در 8:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم خرداد 1388

ریچارد باخ

شما زندگی خود را داده اید

تا فردی که هم اینک هستید٬ باشید

آیا ارزشش را داشت؟

نوشته شده توسط بابک در 10:44 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

ریچارد باخ

گناه واقعی

محدود ساختن هستی است چنین نکنید

 

نوشته شده توسط بابک در 10:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

خلیل جبران

در قلب هر زمستان بهار

لرزانی است

ودر پس حجاب هر شب

طلوع خندانی در انتظار

نوشته شده توسط بابک در 1:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم فروردین 1388

زمان

زندگی در هر لحظه

زمان٬ تناقضی است٬ کشیده میان گذشته وآینده٬

که هیچ یک واقعیت ندارد ٬ مگردر ذهن ما

پنداشت زمان ٬ پیمان نامه ای است  میان افکارو کلام

قراردادی اجتماعی .

حقیقت ژرف ترآن است که :

تنها این لحظه را داریم

نوشته شده توسط بابک در 0:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

برف

نا امنی وخشونت زمانی پایان می پذیرند که

 ما بتوانیم تماسی با انرژی الهی درون خود داشته باشیم

برای رسیدن به این تماس باید عاشق باشیم

معنای حقیقی عشق ٬ مهر و محبتی است که بدون توجه به

موضوع ابراز می شود

نوشته شده توسط بابک در 9:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

ریچارد باخ

این نیست که فقط تعداد بسیار اندکی از شما

که در  سراسر جهان به طور پراکنده

زندگی می کنید ٬ مخلوقات الهی باشید

وسایرین مخلوقات زمینی وپستی باشند

همه شما مخلوقاتی الهی هستید 

نوشته شده توسط بابک در 8:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

ریچارد باخ

شما یک عمر منتظر می مانید تا شخصی رابیابید که شما را درک کند

وشما را همانطور که هستید بپذیرد

عاقبت متوجه می شوید که در تمام این مدت ان شخص خود شما بوده اید 

نوشته شده توسط بابک در 12:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387

دکتر علی شریعتی

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی

خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی

خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم

گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،

گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

(دكتر علی شریعتی) 

نوشته شده توسط بابک در 6:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

ریچارد باخ

اگر خداوند مستقیمآ به چشمهایتان نگاه می کرد ومی
 
گفت :من به شما فرمان می دهم مادامی که در این
 
جهان زنده هستید  شاد باشید شما چه کار می کردید؟
نوشته شده توسط بابک در 9:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام دی 1387

شمس

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگرزنده ام

عقل و دل واندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته

من با عجل آمیخته در نیستی پریده ام

نوشته شده توسط بابک در 7:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

جان کانفیلد

 زندگی یک بوم نقاشی است که دران از پاک کن خبری نیست

نوشته شده توسط بابک در 9:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •